السيد نعمة الله الجزائري (مترجم: فاطمه مشايخ)

174

قصص الأنبياء (النور المبين في قصص الأنبياء والمرسلين) (قصص قرآن) (به ضميمه زندگانى چهارده معصوم ع) (فارسى)

او را به همسرى برگزيد و آنگاه در زمينهاى ساره به كشاورزى و اصلاح پرداخت و وقتى ابراهيم بتهاى نمروديان را شكست و آنها او را در آتش انداختند ، ولى آتش بر او سرد و سلامت شد ، او را مجبور به تبعيد و ترك وطن نمودند و مىخواستند از بردن مال و اموال و گوسفندانش مانع شوند ، ليكن ابراهيم به آنها فرمود : اگر مىخواهيد گله‌هاى مرا و مالم را اخذ كنيد ، پس عمرى را كه در بلاد شما گذرانده‌ام به من باز گردانيد و نمرود هم در اين محاجّه حقّ را به ابراهيم داد و آنها او را آزاد گذاشتند تا مال و گوسفندانش را از شهر ببرد ، پس ابراهيم تبعيد شد و لوط هم همراه او بسوى شام و بيت المقدس روانه شد ، از جهت اينكه ساره بسيار زيبا بوده و ابراهيم نيز مردى غيرتمند بود تصميم گرفت صندوقى بسازد و ساره را در آن قرار داد و بر در صندوق قفلهايى نهاد ، وقتى از ملك نمرود خارج شدند وارد سرزمين مردى از قبطيان به نام ( عرارة ) شدند و هنگام ورود به مرد گمركچى برخورد كردند و او قصد داشت كه از بارها و اموال ابراهيم ماليات بگيرد ، لذا به ابراهيم گفت : اين صندوق را باز كن تا از محتويات آن مطلع شويم و حقّ گمرك ما را بپردازى ، ابراهيم گفت : هر چه طلا و نقره بخواهى در برابر آن به تو مىدهم ، ولى اين صندوق را باز نكن ، امّا مرد گمركچى امتناع كرد و لذا ابراهيم ( ع ) در غضب شد ، سرانجام صندوق را باز كرد ، وقتى حسن و جمال ساره را مشاهده نمود به ابراهيم گفت : اين زن چه نسبتى با تو دارد ؟ ابراهيم فرمود : اين زن همسر و دختر خاله من است ، مأمور ماليات گفت : من به تو اجازهء عبور نمىدهم تا وقتى كه پادشاه را از احوال تو و اين زن آگاه كنم ، بنا بر اين فرستاده‌اى به نزد پادشاه فرستاد ، او را آگاه نمود ، آنگاه پادشاه فرستاده‌اى گسيل داشت تا صندوق حاوى ساره را به نزد او ببرد ، ابراهيم كه وضع را چنين ديد ، گفت : من هرگز از اين صندوق جدا نمىشوم ، لذا او را هم همراه صندوق به نزد پادشاه بردند ، در آنجا پادشاه به ابراهيم گفت : اين صندوق را بگشا . ابراهيم گفت : در اين صندوق ناموس و دختر خالهء من قرار دارد و من حاضرم تمام اموالم را بدهم ، ولى اين صندوق را نگشايم ، و پادشاه از اينكه ابراهيم صندوق را باز نكرده در خشم شد و دست خود را به طرف صندوق دراز كرد ، ابراهيم از روى غيرت روى برگرداند و به درگاه خداوند او را نفرين كرد و عرضه داشت : بار الها دست او را از ناموس من كوتاه كن ، به ناگاه دست پادشاه بىحركت و لمس شد ،